۱۲ مهٔ ۲۰۱۲

اهمیت 31 سالگی



 خبر ندارم وقتی شما 13 ساله بودید توی حمام چکار می‌کردید ولی من به شدت تخیل می‌کردم. یک گوشه‌ای می‌نشستم و آنقدر تخیل می‌کردم که با وجود شرجی حمام تقریبا خشک می‌شدم و باز دوباره دوش می‌گرفتم و از سر. این ماجرا چهار پنج بار تکرار می‌شد تا حوصله‌‌ام سر می‌رفت و می‌آمدم بیرون. نمی‌دانم خاصیت حمام بود یا چی که آدم در آن سن هی تخیل‌اش می‌گرفت.
قشنگ یادم مانده که سوژه‌ی یکی از آن حمام‌ها 31 سالگی‌ام بود. اینکه چه کاره خواهم شد و زنم چه شکلی خواهد بود و چندتا بچه خواهم داشت و اینها نبود.. لااقل در آن حمام مورد اشاره نبود. به این فکر می‌کردم که چطور آدمی خواهم شد. دقیق‌تر به این فکر می‌کردم که در 31 سالگی هنوز آدمی هستم که تنها آرزویش «کتک زدن چند نفر همزمان» است یا نه. گذشتن از آن مرحله ملاکم برای بلوغ و کمال بود.
خوب یادم است که گوشه‌ی حمام 13 سالم بود و به 31 سالگی‌ام فکر می‌کردم چون ماجرا اینطور شروع شد که جای 1 و 3 سنم را پس و پیش کردم و در همان حین گذشت که در 31 سالگی چطور آدمی خواهم شد.
الان چند ماهی به 30 سالگی‌ام باقی مانده و آنقدری از زندگی‌ام شناخت پیدا کرده‌ام که بفهمم تا 31 سالگی سیب هزارتا چرخ می‌خورد و تا به 31 سالگی نرسم نمی‌توانم بفهمم چقدر منطبق با تصویر 13 سالگی‌ام از 31 سالگی‌ام خواهم بود. اما با اینکه هیچوقت حافظه‌ی صحیح سلامتی نداشته‌ام همیشه گوشه‌ی ذهنم هست که در 13 سالگی، 31 سالگی برایم چیز مهمی بوده و همین‌قدر تخمی 31 سالگی برایم چیز مهمی شده. مشتاقم ببینیم چه پیش می‌آید.

پی‌نوشت: عمرأ آنقدر کول مسلک نیستم که بگویم در آستانه‌ی 30 سالگی هنوز کتک زدن بروسلی‌وار چند نفر همزمان جزء آرزوهایم باقی مانده. این آرزو مشخصاً تا حوالی 15 سالگی بیشتر طول نکشید و صدالبته ناکام ماند. (روان‌شناس خرفت درونم می‌گوید شاید این فتیش انجام یک عمل روی چند نفر همزمان که در مقاطع مختلف عمرم به گونه‌‌های متفاوتی متجلی شد از همان ناکامی می‌آید.)

پس ِ پی‌نوشت: اگر دقت کنید این روزها کول نبودن خودش نوعی کول بودن محسوب می‌شود.


۱۱ آوریل ۲۰۱۲

دو دقیقه تا بازگشت به خانه بی اینترنت

کمتر از دو دقیقه وقت دارم به آن بابایی که دیشب توی صفحه دو بی بی سی زیر اسمش نوشته شده بود "فعال کارگری در استکهلم" فحش بدهم بابت آن دست و پای رقت انگیزی که برای تحلیل اخبار کارگری‌ داخل ایران می‌زد، که جاکش: تو اگر فعال کارگری ایران هستی در استکهلم چه غلطی می‌کنی؟
و الان خیلی کمتر از آن دو دقیقه کذا وقت دارم تا از منصور اسانلو ستایش کنم که می‌دانست با برگشتن به ایران حداقل پنج سال به زندان می‌رود و با این حال برگشت.

۴ آوریل ۲۰۱۲

پشت سر لنگ باز آزادی
غرق در اوج سبز مردم عادی
به سرت می‌زند هر از گاهی
هوس بیست پنج خردادی

یا حتی

دهنی سخت می‌زند گاهی
نَسخ بیست پنج خردادی

۳۰ مارس ۲۰۱۲

روز مرتضی


چهل سال پیش، یک صبح بهاری زینب حاجی حسینی، 23 ساله، از خوابی طولانی و عمیق بیدار شد و در آینه دستشویی دید که در بهترین حالت اش قرار دارد.


آن روز صبح چشم هایش را که باز کرد شاید از تاثیر داروی شب قبل تا لحظاتی منگ بود. هیچ صدایی از بیرون اتاق نمی آمد. توی گوشش سوت تیزی می شنید. اولین کاری که بعد از رفع منگی و اطمینان از زنده بودنش انجام داد این بود که از سر عادت، با چشم های بسته دست زیر بالش کرد تا اسلحه پاراشوت اش را لمس کند. پس از آن بود که با رضایت چشم هایش را باز کرد، به توالت رفت و به کار خالی کردن مثانه اش پرداخت. موقع دست و رو شستن با خودش چشم در چشم شد و دید که در بهترین حالت اش قرار دارد.

توی آینه خودش بود اما نه کاملا خود هر روزی اش. اثری از سیاهی دور چشم هایش پیدا نبود. هیچ مویرگ پاره شده ای سفیدی چشم هایش را خون آلود نمی کرد. برق مختصری هم ته چشمش می دید. پوست صورتش دیگر نه کدر و پلاسیده، که از توی آینه هم می شد  نرمی اش را تشخیص داد. دستی به اطراف گونه اش کشید. پوست صورتش - آنطور که مادرش مواقع شنگولی می گفت - طراوت داشت. در کمال تعجب فهمید لب هایش نه خون مرده ی هر روزی، که صورتی کم رنگی است.

تا آنجا که دیوار دستشویی اجازه می داد قدمی به عقب برداشت، آنچه ابتدا نظرش را جلب کرد برجستگی ترقوه های ظریف از زیر پوست نازک اش بود.  تو بگو دو استخوان بیرون جسته تنها تکیه گاه یقه ی باز تی شرت شل و رهایش شده بودند. از فکرش گذشت که اگر آن ترقوه ها نبودند تی شرت از روی پستانهای کوچکش سر می خورد و دور قوزک پاهایش به زمین می افتاد.

 چشم از آینه بر داشت و به دستهایش نگاه کرد. انگشتهایی لاغر و کشیده دید. انگار جای خالی انگشتری ظریف.
شگفت زده چشم از انگشت هایش گرفت و خیره به آینه چانه اش را کمی بالا برد، سرش را کج کرد تا انحنای گردنش را تماشا کند. از کنار گوش تا حوالی خط سینه. از لای یقه ی گشاد تی شرت آنچه می دید لایق بوسیده شدن، با ولع مکیده شدن، دون دون و سپس کبود شدن بود.

نگاهش بالاتر رفت و محو موهایش شد. قهوه ای و فرخورده و رقصان رو به بالا. به پیچ هر شاخه اش با دقت نگاه کرد. هر شاخه با عشوه ای منحصر، به سمت آسمان می رفت. خمیدکی خفیف روی دماغ اش برای اولین بار به نظرش چیزی بیش از قوز دماغ آمد. از ذهنش گذشت «چیزی مثل اصالت..» و خجالت کشید و فکرش را تصحیح کرد: «آن صفتی که زالوصفتان ددمنش برای استثمار خلق ستمدیده اختراع کرده اند.» اما با هر توصیفی، خمیدگی دماغش به نظرش زیبا می آمد.

این همه را وقتی فهمید که بعد از چند ماه خواب دو سه ساعته ی نیمه بیدار و آشفته، با سلاحی زیر بالش، در خانه های مخفی به همراه هم رزمانش که از کله سحر تا بوق سگ - بلکه نزدیکای صبح – به ورزش و قرار و عملیات و مطالعه نشریات درون سازمانی و جزوات تئوریک و خودانتقادی و  فرار و تمیزکردن اسلحه می گذشت، برای اولین بار به قدرت دو قرص آلپرازولام به خوابی عمیق و یازده ساعته فرو رفته بود. قرص دستور ارشد گروه جهت کنار آمدن با شهادت رفیقی بود که توسط او جذب سازمان شده بود.

کمی بعد دست و رو شسته و لباس «تیپ بالا» به تن کرده؛ کپسول شیشه ای سیانور را توی جیب گشاد بارانی اش چک کرد و پاراشوت اش را ته کیف دستی اش انداخت و از وجود نارنجک در جیب کناری کیف دستی اش مطمئن شد تا راهی محل قرار ثابتش حوالی خیابان ولیعصر (که چهل سال پیش لابد نام دیگری داشت) شود.

 در پاگرد پسربچه همسایه را دید که عازم مدرسه است. دستور اکید سازمان گرم نگرفتن غیر ضروری با همسایه ها و نهایتاً دادن اطلاعات کاربردی ای از طریق بنگاه املاک (مثل اینکه زن و شوهری کارمند تازه از شهرستان منتقل شده اند و گاهی اوقات فک و فامیل به دیدارشان می آیند و شاید هم چند شبی ماندند) بود.

 اما آن صبح نفهمید چطور عوض ندید گرفتن بچه، دلش خواست جواب سلامش را با «علیک سلام خاله جون» بدهد. بچه هم متوجه چیز عجیبی در رفتار این مهمان همسایه شان شده بود. زینب این را از قدم برداشتن محتاط پسر از پشت سرش فهمید، جای اینکه مثل دفعه قبل با صدای موتور پله ها را دو تا یکی پایین بدود و از کنارش ویراژ بدهد و کیف مدرسه را به باسن او بکوبد.


از ساختمان بیرون آمد و در را نگه داشت تا بچه هم بیاید. بچه که از کنارش رد می شد، بی خودی دلش خواست لب هایش را از دو طرف کش بدهد، شبیه کاری که مشخصاً لبخند نیست اما بزرگ ترها موقع خداحافظی با بچه ها انجام می دهند. اما بچه موتورش را دوباره روشن کرده بود و هنوز در کاملا بسته نشده به سر کوچه رسیده بود.

باد خنکی – لابد جا مانده از زمستان – به صورتش خورد. تا سر کوچه خنکی اش را روی پوستش حس می کرد.
از سر کوچه می شد تاکسی های گذری ونک را سوار شد اما او بلحاظ امنیتی روزهایی مثل امروز که عجله نداشت ترجیح می داد سوار مینی بوس های شلوغ شود.
چند قدمی هم به سمت ایستگاه مینی بوس ها برداشت اما یاد بوی شیرین و چرب مینی بوس - حتی مینی بوس های خالی - که تا نصف روز ته حلق آدم می ماند دلش را آشوب کرد. برای یک تاکسی دست تکان داد.
تاکسی که ایستاد دید صندلی عقب اشغال شده و تنها یک جا در صندلی جلو خالی است. صندلی جلوی تاکسی همیشه می توانست تله ای باشد که جان او و هر که او می شناخت را به خطر بیاندازد. اما بر خلاف همیشه، بی خودی به قیافه ی دهاتی راننده اطمینان کرد و نشست. تاکسی که راه افتاد می بایست محض اطمینان دستش را توی کیفش نگه می داشت تا از پشت سر غافلگیر نشود و آماده شلیک باشد که دید حوصله این کار را هم ندارد. تکیه داد و همچنان که از پنجره ی تاکسی ماشین ها را تماشا می کرد برای اولین بار از ذهنش گذشت «این صندلی ها می توانستند راحت تر ساخته شوند».

پشت چراغ قرمز دلش دیدن اتفاقی یک آشنا را می خواست. هر روزی جز آن روز این خطرناک ترین اتفاق روز می توانست باشد. هر چه چشم دواند در ماشین های اطراف یک چهره ی شبیه یکی از آشناها هم پیدا نکرد.
میدان ونک پیاده شد که تا توانیر قدم بزند. پیاده روی در خیابان های شلوغ خطری واضح بود چون هر لحظه ممکن بود یکی از بریده ها به همراه ماموران ساواک برای شناسایی امثال او گشت بزند. اما آن روز دلش می خواست آدم ها و چنارهای ولیعصر را تماشا کند. چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی آنکه مشخصاً به او فکر کند یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.»

درباره ی مرتضی

مرتضی را در محله به نام چنار می شناختند. لابد به خاطر قد نه چندان دراز اما مطلقا بی قواره اش. زینب او را از همان نوجوانی که خانه شان را عوض کرده بودند ندیده بود تا زمان دانشجویی.
 یک روز از کنار زمین فوتبال دانشگاه تهران به عجله داشت می رفت به سمت در اصلی که مردی از پشت سر صدایش کرد «خانم حاج حسینی.»
هم نشریه همراهش بود و هم یک چهارده تیر خالی که باید در حوالی جیحون به مردی با کیسه پلاستیکی زرد رنگ تحویل می داد. هنوز زندگی مخفی اش را هم شروع نکرده بود و تنها یک سمپات ساده بود که اگر گیر می افتاد مفت تلف می شد.
ترسید و سعی کرد قدم هایش را بدون توجه به مردی که او را صدا می زد تند کند که از لرزش پاهایش توان قدم زدن عادی اش را هم از دست داد. میخکوب شد. مرد همچنان که به او نزدیک می شد باز صدا زد «زینب خانم». صدا که به پشت سرش رسید ناگهان خیسی سردی زیر بغلش شره کرد. جرئت سر برگرداندن نداشت. صاحب صدا مقابلش ایستاد و زینب تا مرتضی را شناخت با لحنی شاد و حیرت زده جیغ کشید «چنار؟» و بعد از خجالت مردی که استخوان ترکاندن، بی قوارگی نوجوانی اش را پنهان کرده بود، نشریه و سلاح خالی را از یاد برد و با او همراه شد.
 تا در اصلی گپ زدند و او به جیحون رفت و مرتضی آن همه راه را دوباره برگشت بالای دانشگاه.
 اوائل هرازگاه هم را می دیدند و بعد نفهمیدند چطوری که هر روز در بوفه دانشکده فنی نهار یا چای می خوردند که ناگهان سازمان ضربه خورد و خانه های تیمی یکی بعد از دیگری لو رفتند و رفقا چنان لت و پار یا - در حالت فاجعه بارش - دستگیر شدند که جای ریسک حساب باز کردن روی باز نشدن زبان شان زیر شکنجه ساواک باقی نماند.
 اینطور زینب زندگی مخفی را شروع کرد و مرتضی هم به تاوان دیده شدن – بسیار دیده شدن – با زینب مدتی با او مخفی شد تا ببیند چه اتفاقی می افتد. خبر آوردند که به دنبال هر دوشان هستند و خانه های شان را هم زیر و رو کرده اند.
 واکنش مرتضی که تا روز اختفا حتی اطلاع نداشت زینب برای چه گروهی فعالیت می کند – و اساسا فعالیت می کند -  زینب را شگفت زده کرد. گفت «کاریه که شده. حالا که با شمام چه کاری ازم بر میاد؟» مدتی طول کشید تا بفهمند هیچ کاری از او بر نمی آید. به اعتبار دو سال و نیم دانشجوی دامپزشکی بودنش گفتند فعلا دکتر رزرو باش.
 چون استفاده از اسلحه را قبول نکرد و  انگیزه ای برای فعالیت تئوریک نداشت و استعداد عملیاتی هم در او تشخیص داده نشد، هیچ وقت به عنوان عضو رسمی سازمان پذیرفته نشد و جهت احتیاط اجازه دیدن هیچ کدام از اعضا را هم نداشت.
در اتاقی تنها نگه داری می شد و با چشم بند به توالت می رفت. فقط می توانست زینب را ببیند. چهار ماه اینطور زندگی کرد تا مفقود شدن نادر پیش آمد و خانه مشکوک تشخیص داده شد. اهالی آن خانه را بین خانه های دیگر تقسیم کردند. زینب مرتضی را با چشم بند به خانه یافت آباد برد که محل آماده کردن بمب های دست ساز بود.
 وقتی زیر زمین خانه یافت آباد (به دلیل اشتباهی در ترکیب مواد) منفجر شد دیوار اتاق/زندان مرتضی هم که در مجاورت زیر زمین قرار داشت به رویش آوار شد و با جراحتی که برداشت امکان همراه بردنش نبود.
 باید پیش از رسیدن مامورها سیانورش را می خورد اما به آن سیانور ها اعتباری نبود (اکثر کسانی که زیر شکنجه کشته می شدند پیش از دستگیری سیانورشان را هم جویده بودند اما به جای قبرستان سر از بیمارستان ساواک در می آوردند)، پس برای اولین و آخرین بار پاراشوت زینب را قرض گرفت.


باقی روز مرتضی

زینب چنار که دید یاد مرتضی افتاد. فکر کرد اول صبحی هم که در آینه با خودش مشغول بود، بی آنکه اراده ای در کار باشد یاد مرتضی افتاده بود: «انقدر که امروز یاد این چنار می کنم حالاست که توی همین پیاده رو ببینمش.» که یادش آمد مرتضی کشته شده است.
از خاطرش گذشت کاش مرتضی یک روز دیگر زنده می ماند و بعد از آنهمه آشفتگی، او را امروز، در بهترین حالت اش می دید. این هوس تا پایان آن روز - نه چندان شدید اما با سماجت - دوام آورد.


۹ دسامبر ۲۰۱۱

جفنگ غلط نیست

می‌خواستم شدت عجیب بودن واگذاری بازرسی کار به بخش خصوصی + را با مثالی برای یکی از رفقا روشن کنم.


گفتم بازرسی کار وظیفه‌ی حاکمیتی است. خصوصی کردن بازرسی کار همانقدر عجیب است که بشنویم وزارت کشور برگزاری انتخابات را به یک شرکت خصوصی واگذار کرده، که دیدم مثال جفنگی شد. اولا اگر سپاه را همانطور که در پیمانکاری استخراج و اکتشاف نفت بخش خصوصی محسوب می‌شود، بخش خصوصی بدانیم حکومت همین الان هم انتخابات را به بخش خصوصی واگذار کرده. دوما در شرایط فعلی واگذاری انتخابات به بخش خصوصی نه تنها بد نیست که خیلی هم خوب است.. به هر حال کاسبکارها شریف‌تر و قابل اعتمادتر از دولت تقلبی‌اند.

گفتم خب حالا وظیفه‌ی حاکمیتی هیچی، نهادی باید بازرسی کار را انجام بدهد که ذی نفع نباشد. باز دیدم دارم جفنگ می‌گویم چون دولت خودش بزرگترین کارفرمای کشور است و تنها در بازرسی معدود کارخانه‌های ظاهرا خصوصی ظاهرا ذی نفع نیست.

که کلا بی‌خیال شدم.

حالا دارم فکر می‌کنم جفنگ بودن استدلال‌های من دلیل غلط بودن اصل شکایت نیست، نتیجه‌ی جفنگ بودن اوضاع کشور است. موضوع این است که نظارت بر فراهم بودن ایمنی کار وظیفه‌ی نهادی است که نه ذی‌نفع باشد و نه دنباله‌رو قواعد بازار. ما حق داریم از سپردن حفاظت از جان آدمها به کاسب‌ها و دلال‌ها شاکی باشیم، چه پشت اسم دولت پنهان شده باشد و چه بخش خصوصی. وقتی این دو با هم تفاوتی ندارند، واگذاری وظایف یکی به دیگری صرفاً تغییری بروکراتیک است و اعتراض ما البته همچنان برجاست.

دنبال كننده ها

بايگانی وبلاگ